تبليغاتX
مهاجر

مهاجر

عقده دل دور افتاده از یار من

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:21  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:49  توسط وحید  | 

هر گونیم عذاب اولسا

گوز یاشیم شراب اولسا

گنه سنی سوجیم

گورسن بیر گون اولار سنه چاتمش اولام

سنی گورجک گوزلیم دردلریمی اتمش اولام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:40  توسط وحید  | 

یارب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:53  توسط وحید  | 

دادگاه عدل

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

شبي در خواب ديدم ،دادگاه عدل حق برپاست.
ملائک جملگي بيدار ،دميد در صور، اسرافيل و فرياد کرد.

خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار ،کيفر خواست ،کیفر خواست
ملک بانگ برآورد ،خاطي پيش ،جرمت چيست ؟

صداي متهم مثل جرس در آسمان پيچيد !
جرمم فقر،جرمم فقر وتنگدستي ست.
ملک اندر جوابش گفت :بد جرميست .

خدا پرسيد که اين از چيست ؟ مرد گفتا که اين رازش تهيدستي ست.
ملک گفتا که مي داني جزايت چيست ؟
مرد با لکنت وبا ترس پاسخ داد !بلاشک دوزخ است دوزخ.
ملک فرمود آري دوزخ است دوزخ،وبه دنبالش ملک بانک بر زد خاطي دوم پيش .
زني با چهرهء زيبا جلو آمد.
ملک پرسيد :جرمت چيست ؟
زن به سهولت گفت :
فروش تن ،خروش از حاضرين برخواست .
بد جرميست ،بد جرميست.
خدا غريد که اين از چيست ؟
زن گفت :که رازش در تهيدستي ست .
ملک فرمود که مي داني جزايش چيست؟
زن گفت نه.
ملک فرياد زد دوزخ،دوزخ.


ملک بانگ برزد خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار،کيفر خواست ،کيفرخواست.

يکي را پيش خواند ،جواني با گامهاي استوار آمد جلو.
ملک گفت جرمت چيست ؟
جوان خنديد !وگفت :چيزي نيست ،قتل
خدا فرياد زد بدجرميست ،بد جرميست اگر از فکر وبد مستي ست.

نه از فکر ونه از بد مسيتي ست،بلکه باعثش تهيدستس ست.
خداپرسيد :ميداني جزايت چيست؟
جوان گفت:خير
ملک بانگ زد دوزخ،دوزخ.

...وبدينسان جمله درهاي جهنم بسته گشت با مهر وموم فقر.

ملک بانگ بر آورد خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار ،کيفر خواست، کيفر خواست.آيا متهم آنجاست؟
صداي حاضرين برخواست ،آري، آري،اواينجاست وبا انگشت به ذات حق نشان رفتند .
آري متهم اينجاست ،وجرمش خلقت فقر است.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

فرصت ماندن چند لحظه اي است و بس

 

براي قدم زدن در دشتهاي ارغواني

 

براي دست يافتن به روياهاي سپيد

 

براي از بين بردن هجوم سنگين كينه

 

براي نگاه كردن به كوچ كبوترهاي غريب

 

و براي گفتن آنچه بايد گفت

آنچه كه ساليان سال به صورت يك  سكوت در دلها خاموش مانده است

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:22  توسط وحید  | 

خاک

خاک ای بستر تنهایی من همه ی عمر سفر کردم و آخر به تو برمی گردم همه ی عمر ز هر کوچه و پس کوچه ی این راه دراز همه جا گشتم و آخر به تو بر می گردم. …. همچو برگی در باد در عبور از گذر تند زمان من به هر سو رفتم من به هر بانگ خوش آهنگ و بد آهنگ زمان رقصیدم فصلها را دیدم و دراین قصه ی تقدیر چه خطها خواندم چه خطرها دیدم گاهی در اوج به خود بالیدم گاهی در قعر زمین لرزیدم همه وقت با دل خود بودم و تنها بود لحظه ایی با دگران مست و غزل خوان بودم …. ولی ای خاک ای بستر تنهایی من همه را می دهم آخر به تو برمی گردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:21  توسط وحید  | 

قصه کور شدن عشق

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،خسته تر و کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:

بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک،،،

همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم

می گذارم!!!

از آنجایی که هیچکس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند که او چشم بگذارد،،،

دیوانگی جلوی درختی رفت،چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن،

یک،،،دو،،،سه،،،

همه رفتند تا جایی پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد،اصالت در میان ابرها پنهان شد،هوس به مرکز زمین رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود،،،

هفتاد و نه،،،هشتاد،،،هشتاد و یک،،،

همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست،چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همین حال دیوانگی به آخر شمارش می رسید،،،

نود و پنج،،،نود و شش،،،نود و هفت،،،

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته ی رز پنهان شد!!!

دیوانگی فریاد زد :   دارم می آیم،

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود،زیرا تـنبلی تـنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود،لطافت که به شاخ ماه آویزان شده بود را پیدا کرد،دروغ را تهه دریاچه،هوس را مرکز زمین،خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد بجز عشق که از یافتنش ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو حتما" باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل است.دیوانگی شاخه ای چنگک ماننده را از درخت کند و با شدت آن را در بوته های گل رز فرو برد،دوباره و دوباره،،،تا اینکه با صدای ناله ای متوقف شد،عشق از پشت بوته های گل بیرون آمد،با دست هایش  صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد،او نمی توانست جایی را ببیند، چون کور شده بود...!

دیوانگی گفت: من چه کردم،چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی

می توانی راهنمای من باشی،،،

و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او،،،

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:21  توسط وحید  | 

زیبایی و زشـتی

روزی زیبایی و زشـتی در ساحـل دریـایی به هم رسیده،تصمیم گرفتند تا خود را در دریا بشویند،،،

لباس از تن در آورده،در آب به شـنا پرداخـتـنـد. پـس از انـدکی،زشتی به ساحـل برگـشـت، لباس زیـبـایی را به تن کرد، راهـش را گـرفـت و رفـت.

زیبایی که اندکـی بعد از دریا بـیـرون آمد، اثری از لباس های خود ندید و چـون از برهـنه بودن خجـالـت می کـشـید،به ناچار لباس زشتی را به تن کرد و به راه افـتاد،از آن روز به بعـد،مردان و زنان بسیاری آن دو را با هم اشتباه گرفتند،اما کسانی هم بودند که صورت زیبایی را دیده،با وجود لـباسی که به تن داشـت او را شـناخـتـنـد و بعـضـی نیز صورت زشـتی و پارچه ای که او را پـنهان کـرده ـ نه از چشمانـشان ـ شناخته و با زیبایی اشتباه نگرفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:20  توسط وحید  | 

 

عشق کودکی سر به هواست که قولش رو فراموش می کند کور و کر است وقتی چیزی میخواد و هرگز از خواسته اش نمی گذرد آرزویش زمان نیمشناسد و به

شادیش اعتمادی نیست با یک جهان ناامیدی به پیش می تازد و با با زیچه ای

از دست می رود عشق واقعی اتشی دیر پاست که همیشهدر جان شعله میکشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:26  توسط وحید  | 

برو به خاطر خودت

اما یک قول بده

هر جای دنیا که باشی نشو مال همه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:35  توسط وحید  |